خرم آباد، فروردین سال 1391
سهیلا چاغروند از خرم آباد لرستان با خبرنگار قدس صحبت می کند. او خواهر شهید سرلشکر خلبان غلامرضا چاغروند و مدیر بازنشسته آموزش و پرورش است. سهیلا یک ساعت و 52 دقیقه داستانهایی از کودکی، نوجوانی، مهربانی، گذشت و ایثار، اخلاق و مردانگی های برادرش می گوید، داستانهایی که در این صفحه محدود ما نمی گنجد و من مجبور می شوم اوج زندگی او یعنی آخرین پرواز زندگیش را برای شما بنویسم.
سال 53 13، دانشکده افسری
هر سه برادرم خوش تیپ و زیبا بودند، هر کدام دو متر قد داشتند و جوانان با لیاقت و غیوری بودند. به ارتش و در لباس ارتش بودن خیلی علاقه مند بودند و غرور خاصی نسبت به دفاع از میهن خود داشتند، برای همین دو برادربزرگترم وارد ارتش شدند و هر دو به دانشکده افسری رفتند. برادر بزرگم «محمدرضا» افسر پدافند بود که در زمان دفاع مقدس معاون عقیدتی سیاسی 4 استان ایلام و اراک و خوزستان و لرستان در جبهه ها شد و هم اکنون تیمسار بازنشسته ارتش است و «غلامرضا» هم خلبان هوانیروز بود و با درجه ستوان دومی شهید شد و نشان سرلشگر خلبان گرفت. برادر کوچکم هم با این که دانشجوی مهندسی بود با شروع جنگ تحمیلی با آنها وارد جنگ با دشمن شد.
سال 1357، دستگیری غلامرضا در اصفهان
سال 57 انقلاب شد. غلامرضا بدون هیچ ترسی در تظاهرات شرکت می کرد و عکس امام خمینی(ره) را با نامه برای ما می فرستاد. یک بار هنگام تظاهرات او را در اصفهان گرفته بودند و زندانی شده بود. مدتی از او بی اطلاع بودیم تا این که یکی از دوستانش به ما اطلاع داد که در تظاهرات او را دستگیر کرده اند. یک ماه در زندان بود، بعد پدرم به وسیله سرهنگ« سعادت» که همشهری مان بود، او را آزاد کرد.
تابستان سال 1358، دامادی غلامرضا
پس از پیروزی انقلاب شروع کردیم کم کم برای غلامرضا یک همسری دست و پا کنیم، او آنقدر مطیع پدر بود که گفت من باید با رضایت پدر و مادر ازدواج کنم. پدر و مادرم یکی ازدختر عمو ها را برایش انتخاب کردند. غلامرضا وقتی آمد گفتند برو صحبت کن، اما او گفت کسی را که شما برایم انتخاب کرده اید، حتماً خوب و خیر است و به این ترتیب با «مینو معینی چاغروند» در آخرسال 58 عقد کرد و چون اصفهان به خرم آباد دور بود، انتقالی اش را به کرمانشاه گرفت و همسرش را به خانه اش برد. او همه اش سه ماه با مینو زندگی کرد.
مهر سال 1358، شروع جنگ تحمیلی
جنگ ایران و عراق شروع شد. غلامرضا همیشه آماده باش بود و خانمش در خانه تنها می ماند به همین دلیل تازه عروس را به خرم آباد فرستاد وقرار براین شد که هر روز ما را از حال خودش با خبر کند. در آن زمان من در یکی از بیمارستانهای تهران با همسرم آقای سیاهپوش در تهران بستری بودم. یک شب در خواب دیدم هلی کوپتر غلامرضا زمین خورد، چنان در خواب جیغ کشیدم که دایی ام مرا بیدار کرد. به مادرم زنگ زدم و احوال غلامرضا را پرسیدم، گفت وا... روله (دختر، فرزندم) خبر نداریم. یک هفته است به هوانیروز زنگ می زنیم می گویند مأموریت است. از تهران به خرم آباد برگشتم .
غلامرضا مفقود شد
چند روزی گذشت. یک روز نشسته بودیم که مادر خانم غلامرضا با داد و ناله آمد و گفت، از هوانیروز زنگ زدند و گفتند غلامرضا اسیر شده است. مصیبت بزرگی بود. پدر و برادرم برای جستجوی حقیقت به کرمانشاه رفتند. آنجا گفته بودند غلامرضا در تاریخ12/7/59 اسیر شده است، یعنی فقط 12 روز از جنگ گذشته بود. بعد از 6 ماه آمدند و گفتند غلامرضا مفقودالاثر است.
غلامرضا پناهنده شد!
روزهای سختی بر ما گذشت. روزگارمان سیاه شده بود. برخی از مردم خرم آباد می گفتند غلامرضا پناهنده شده است، نمی دانستیم حرف مسؤولان را باور کنیم یا حرف مردم را ! بی خبری ازغلامرضا، طعنه های مردم، نوعروس بی شوهر، و... زجر زیادی کشیدیم. مرتب اخبار را دنبال می کردیم تا شاید خبری بشنویم. یک روز از هوانیروز اطلاع دادند که آقای «عادل موسوی» کروچیف غلامرضا نامه ای فرستاده است.
غلامرضا شهید شد
قصه نامه از این قرار بود که آقای «عادل موسوی» که اسیر شده بود نامه ای به صلیب سرخ می نویسد که این نامه به دست هوانیروز می رسد. موسوی در نامه نوشته بود که چاغروند در موسیان(دهلران) شهید شده و من و مصری اسیر شدیم، اما به چگونگی و مکان شهادت غلامرضا هیچ اشاره ای نکرده بود و این داستان ادامه داشت.
اثری از غلامرضا نبود
هیچکس به اندازه ما و پدر و مادر زجر نکشید! بچه شان شهید شده بود. مردم می گفتند پناهنده شده است. مسؤولان می گفتند مفقودالاثرشده است و بعد هم که نامه موسوی آمد نوشته بود که شهید شده است. نمی دانستیم حرف چه کسی را باور کنیم. هر وجب از خاک دهلران که آزاد می شد پدر و برادرم بیل و کلنگ دستشان می گرفتند و به منطقه می رفتند تا شاید اثری از غلامرضا پیدا کنند. لرزش صدای سهیلا را از پشت گوشی می شنوم با اندوه می گوید، من الان سنگ شده ام که این قدر راحت تعریف می کنم.من نگران می شوم آخر قبل از مصاحبه او گفته بود که سرطان دارد و تحت درمان است. از سهیلا چاغروند می خواهم که کمی آب بنوشد و اگرهیجان دارد بقیه ماجرا را در فرصت دیگری تعریف کند، اما او نفسی تازه می کند و ادامه می دهد نفس های تنگ و بلند او را از پشت گوشی می شنوم.
خبر جدید
ما در خرم آباد جنگ زده بودیم و در «دره گرم» زندگی می کردیم. سه سال وشش ماه از شهادت غلامرضا می گذشت یک روز یک هلی کوپتر آمد و در آسمان چرخید و چرخید. پس از یک ساعت آقای «سپهوند» یکی از هم دوره های غلامرضا در کرمانشاه با هیأتی از خلبانان به خانه مان آمدند و اول با پدرم صحبت کردند. پس از دقایقی پدرم با چشمان پر از اشک و خون آمد و به مادرم گفت حاجیه خانم تو همیشه می گفتی می خواهی غلامرضا را ببینی. او پیدا شده است! مادرم با شوق از جا پرید و گفت زنده! پدرم به هق هق افتاد و گفت نه! نزدیک مادرم شد و گفت تو گفتی فقط می خواهی او را ببینی! سپس گفت که غلامرضا شهید شده است و جنازه اش را پیدا کرده اند.
تنها شاهد شهادت
مادرم را آرام کردیم. آقای «سپهوند» با خلبانان به داخل اتاق آمدند. آقای سپهوند گفت که یک پسری به نام «دیوان جلیلی» آمده و نشانی با خود آورده که ما از روی نشانی پیکر شهید را پیدا کرده ایم.
قسمت اول داستان از این قرار بود که...
اوایل جنگ بود قسمتهای زیادی از خاک ایران به دست دشمن افتاده بود نیروهای بعثی با شتاب در حال پیشروی بودند .یک روز همه نشسته بودیم که یک پرواز داوطلبانه خواستند. بین آن همه آدم چاغروند، من که کروچیف او بودم ومصری کمک خلبان دست بالا کردیم. ماموریت ما رساندن یک تیم 7 نفره از تعمیر کاران تانک، با یکسری قطعات تانک به لشکر 84 مستقر در موسیان دهلران بود. ما از کرمانشاه به ایلام رفتیم. در ایلام سوخت گیری کردیم و نقشه را دیدیم. غلامرضا استاد خلبان بود و نقشه راه را داد. ما نزدیک به زمین پرواز می کردیم تا از تیررس دشمن در امان باشیم، آن قدر هلی کوپتر در تلاطم بود که هر 13 نفر سرنشین حالت تهوع پیدا کرده بودند و حالشان بسیار بد شده بود. وقتی از منطقه کوهستانی به منطقه مرزی رسیدیم، زمین صاف و هموار شد. غلامرضا ارتفاع را پایین تر آورد که یک دفعه ما را به رگبار بستند و به مانند یک ماشین دوخت هلی کوپتر را به هم دوختند. همه آشقته بودیم و به هم نگاه می کردیم. سرنوشت نامعلومی داشتیم، امکان بالا کشیدن هلی کوپتر نبود نشستیم و فهمیدیم به دست دشمن گرفتار شدهایم. سربازان بعثی که کلاههای قرمز به سر داشتند، جلو آمدند و همه را از هلی کوپتر پایین کشیدند. و با ضرب و شتم به صف کردند. ما هر لحظه اشهد خود را می خواندیم. همه اسیر شده بودیم در یک لحظه مصری خواست فرار کند که با تیر به بازویش زدند. همه ما را به سمت عراق بردند و چاغر وند را که خلبان بود نگه داشتند و ما از دور دیدیم که او را شهید کردند.اینها را «عادل موسوی» پس از آزادی از اسارت تعریف کرد.
در قسمت دوم داستان مردم جلیز گفتند...
بعدها که دهلران آزاد شد، مردم موسیان «جلیز» که به دست دشمن اسیر شده بودند و در همان جا زندگی می کردند و شاهد عینی این ماجرا بودند گفتند ( مدارک موجود است) از خلبان هلی کوپتر خواستند به امام توهین کند. او مقاومت کرد و به صدام فحش داد. سربازان بعثی با کارد تیزی اول به پای او زدند، خلبان مقاومت کرد، بعد به کتفش زدند باز هم صدام را فحش داد . دفعه آخر یک درجه دار بعثی با کارد سر خلبان را از تنش جدا کرد. جنازه خلبان دو روز آنجا ماند.
قسمت سوم داستان، نشانه ای از خلبان جوان
پیرمردی به نام آقای «زیارتی جلیزی» اهل جلیز موسیان در حال کشاورزی در زمینش بود که یک افسر عراقی به او نزدیک شد. افسر جوان شیعه که شاهد شهادت غلامرضا بوده است، وقتی می بیند جنازه خلبان ایرانی 24 ساعت پس از شهادت روی زمین مانده است، پنهانی نزد آقای جلیلی می آید و می گوید تو را خدا بیا و تا جنازه او را حیوانات نخورده اند او را دفن کن و نشانه بگذار. پیرمرد، شب دل از دنیا می کند و می رود تا جنازه را دفن کند. به محل شهادت که می رسد شروع به کندن خاکها می کند کمی که خاکها را می کند عراقی ها می فهمند وبه سراغ ا و می آیند و تهدیدش می کنند که دیگر آن طرفها پیدایش نشود و گرنه همان بلایی سرش می آید که بر سر خلبان ایرانی آمد!پیرمرد می رود و در تاریکی فکر می کند و با خود می گوید من که عمرم را کرده ام پس یک بار دیگر امتحان کنم. روز دیگر آن افسر شیعه دوباره در کنار چاه به سراغ او می آید می گوید، امشب هم بیا، من کشیک می دهم و اگر خبری شد علامت می دهم. پیرمرد آن شب بدون هیچ ترسی از کشته شدن دوباره می رود و قبری می کند و غلامرضا را دفن می کند و آب روی قبر می ریزد.
داستانی که گره اش به دست پسر پیرمرد باز شد
پیرمرد جلیزی پسری به نام «دیوان جلیزی» دارد که درکویت زندگی می کرد، وقتی می شنود در ایران جنگ شده است و خانواده اش در مرز به محاصره دشمن در آمده اند نگران می شود و به ایران می آید، وقتی می خواهد از راه «آبدانان» به «موسیان» برود، نیروهای خودی اجازه ورود به منطقه اشغال شده را نمی دهند اما او نگران از احوال پدر و مادرش می گوید، اجازه دهید بروم یا پیش خانواده ام می مانم و می میرم و یا دوباره برمی گردم. دیوان جلیزی می رود و موفق به دیدار پدر و مادرش می شود.خودش برای سپهوند تعریف کرده بودکه: من با سختی های زیاد خود را به جلیز رساندم. دیدم پدر و مادرم زنده هستند، ساعتی با آنها دیدار کردم، خواستم برگردم که پدرم گفت ساعتی دیگر بمان که کار مهمی دارم و با حالت اضطرار یک چادر به سر من کرد و مرا به محلی برد که نزدیک مقر عراقی ها بود، در آنجا محلی را نشانم داد و گفت: اینجا را خوب به خاطر بسپار من اینجا یک خلبان جوان ایرانی را دفن کرده ام که به دست دشمن شهید شده بود، ممکن است من بمیرم و نتوانم نشانی را بدهم. من آن محل را خوب به خاطر سپردم وشبانه به مرز برگشتم و به کویت رفتم.مدت زمان زیادی در هر حال یاد قولی بودم که به پدرم دادم. سه سال و شش ماه گذشته بود که عملیات فتح المبین و محرم انجام شد، وقتی شنیدم دهلران آزاد شد، دوباره به ایران برگشتم و به پایگاه چهارم شکاری دزفول رفتم و ماجرا را گفتم.
مادرم نشانه ها را تأیید کرد
وقتی« دیوان جلیزی» داستان را به مسؤولان پایگاه دزفول می گوید، آنها تمامی خلبانان شهید پایگاه ها را بررسی می کنند، سرانجام کرمانشاه جواب می دهد که ستوان سوم خلبان «غلامرضا چاغر وند» در آن مکان مفقود شده است. مسؤولان پایگاه با امام جمعه و فرمانده سپاه و فرماندار و دکترپزشک قانونی «باقریان» با دیوان جلیزی به منطقه مورد نظرمی روند.
سر از بدن جدا بود
سپهوند به پدر و مادرم گفت: وقتی ما آنجا را خاکبرداری کردیم هرچه بیل زدیم چیزی پیدا نکردیم.
دیوان گفت نکند من جای نشانی را یادم رفته باشد، اما دوباره پس از تأمل زیاد گفت همین جا بود دستش را داخل خاک کرد و دستش به لباس خلبانی خورد وقتی پیکر شهید را بیرون آوردیم، جای دو تا کارد روی کتف و پاهایش دیده می شد. جنازه را به دزفول منتقل کردیم و خدمت شما آمدیم تا بیایید و تأیید کنید.
پدر و مادرم و بستگان به دزفول رفتند. مادرم بتازگی از مکه برای غلامرضا آب زمزم و کفن آورده بود؛ آنها را هم با خودش برد. مادرم جنازه را که می بیند سر از بدن جدا و همه نشانه ها درست بوده است . در دزفول مراسم با شکوهی گرفتند و پیکر شهید را به خرم آباد آوردند ومردم زیادی در تشییع جنازه اش شرکت کردند.چهارم اسفند سال 62 جنازه غلامرضا پیدا شد و امروز کلاهش در هوانیروز کرمانشاه کنار کلاه شهید کشوری گویای قهرمانی های خلبانان شجاع ایرانی است.
سهیلا حرف آخرش را هم می زند
نمی دانم مردمی که به غلامرضا تهمت زده بودند، آن روز کجا بودند که ببینند او با چه عزتی به خاک سپرده شد. هیچکس نیامد بگوید ما را حلال کنید. تنها از میان مردم یکی از مسؤولان که به معرفی او نیازی نیست برای حلالیت نزد ما آمد، اما چه فایده که پدر و مادرم رنج بسیاری را متحمل شدند و فوت کردند. ان شاءا... خدا آنها را ببخشد. امروز من تمامی تلاشم بر این است که داستان زندگی خلبان جوان هوانیروز «غلامرضا چاغروند» در تاریخ جنگ ثبت شود تا به دست آیندگان برسد.




نظر شما